تبلیغات
دوست داشتن دلیل نمی خواد - *****من از آن روز که در بند توام آزادم*****
دوست داشتن دلیل نمی خواد

*****من از آن روز که در بند توام آزادم*****

یکشنبه 22 شهریور 1388

این من نیستم که با تو سخن می گویم.هر چه بخواند من مینویسم.دلم را می گویم.

نمیدانم چه کردی با این دل بی چیزم که این چنین نیمه شب من را بیدار کرد و بر در خانه تو آورد.و این چنین به در میکوبد.

دری که آشناست!؟!

آری این همان دریست که عمری در خواب میدیدم . روزی باز خواهی آمد ،این صدایی بود که در خواب میشنیدم.

اکنون علت آن همه آتش دلم را میفهمم.

دانستم چه کسی خواندش که من را در این کوچه های خلوت و شلوغ شب گردی به اینجا کشید.

چه کردی با دلم خدا.نمیدانم چیست.ولی زیباست این نگاه عاشقانه غریب جدید.گویا عشق همین است.آری این تو هستی لیلی من.یوسف من.رب من.آه که از دوریت این تن رنجورم سخت در عذاب است.گویا اصل خود را می خواهد.نمی دانی چه کشیده ام در بیابان های بی کسی.اکنون که در کاخ قربت را می کوبم من را بخوان که سخت مشتاق نگاه و محتاج دستانت شده ام.دیگر دوری و بیابان گردی بس است.بخوان مرا که دوریت، از من و این دلم  سنگی ساخت که تنها بوی گیسوی تو بود که چون موم نرمش کرد.گفت دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد.

میدانم که میشنوی صدای آرامم را.آرام می گویم که کسی جز من و تو این راز را نداند.آنقدر مستم که تا روز وصال ،دست از در زدن بر نمیدارم.بویت سخت مست کننده است.دیگر نمی تواند کسی تو را از من بگیرد.تازه باز  پیدایت کرده ام.از دستت نمی دهم.بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود.بی تو از این درد بی پایان چگونه رهایی یابم.ساقی باز کن در می خانه را در این نیمه شب.مپرس که چه شده و کیست.خود بهتر میدانی که چیست.دوری از روی نکویت چه کرد با این دل من.

آخرین بار که آنچنان مستم کردی نمیدانستم که من کیستم.مستی که از سرم افتاد خودم را در بیابانی یافتم ای عزیز.دانستم که گمت کرده ام.اکنون در باز کن که این پیر خرابات آمده تا کسی او را ندیده سخت مستی کند تا یاد گذشته ، او را جوان کند.باز کن در میخانه را ای ساقی.ساقی می خواهم کار را تمام کنی .نه با بد مستی.میخواهم کاری کنی که دیگر کارم به بیرون از محرم خانه نکشد.می خواهم دیگر سر از دامنت بر ندارم.می خواهم بسازیم آنچنانکه باید.

باز کن حبیبم که از دوریت طلوعت را نمیبینم.چه خواهند گفت که ببینند زاهد خرابات ، بی جان بر در می خانه نشسته و آنچنان بر در کوفته که دستانش خون شده.

تو این بار را برای آخرین بار ببخش که دیگر رهایی ندارم از این بند و زنجیر چشمانت.

*****من از آن روز که در بند توام آزادم*****


دوشنبه 23 شهریور 1388 12:11 ق.ظ
بهترین سایت برای درآمدزایی وبلاگ
20000ریال هدیه بابت ثبت نام دریافت کنید.(فوق العادس)
زود باش ثبت نام کن دیر میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
نظرسنجی
    نظر شما در رابطه با چگونگی مطالب





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها