تبلیغات
دوست داشتن دلیل نمی خواد - عاشق و معشوق 3
دوست داشتن دلیل نمی خواد

عاشق و معشوق 3

جمعه 30 مرداد 1388

  • همیشه سعی کن عاشق کسی بهتر از خودت باش تا با تو زندگی کنه ٬ نه بازی
  •  

  • در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یك برگه سفید ! یك دنیا حرف ناگفتنی و یك بغل تنهایی و دلتنگی .... دردودل من در این كاغذ كوچك جا نمی شو
  • سَرِ آن ندارد امشب كه برآید آفتابى
    چه خیالها گذر كرد و گذر نكرد خوابى
    به چه دیر ماندى، اى صبح، كه جان من برآمد
    بزه كردى و نكردند مؤذنان ثوابى
    نفس خروس بگرفت كه نوبتى(178) بخواند
    همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابى
    نفحات صبح دانى ز چه روى دوست دارم
    كه به روى دوست ماند كه برافكند نقابى
    سرم از خداى خواهد كه به پایش اندر افتد
    كه در آب مرده بهتر كه در آرزوى آبى
    دل من نه مرد آنست كه با غمش برآید
    مگسى كجا تواند كه بیفكند عقابى؟
    نه چنان گناهكارم كه به دشمنم سپارى
    تو به دست خویش فرماى، اگرم كنى عذابى
    دل همچو سنگت اى دوست، به آب چشم سعدى
    عجبست اگر نگردد كه بگردد آسیابى
    برو اى گداى مسكین و درى دگر طلب كن
    كه هزار بار گفتى و نیامدت جوابى


    ما گدایان خیل سلطانیم
    شهربند(179) هواى جانانیم
    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب نهند، آنیم
    گر برانند و گر ببخشایند
    ره به جاى دگر نمى‏دانیم
    چون دلارام مى‏زند شمشیر
    سر ببازیم و رخ نگردانیم
    دوستان در هواى صحبت یار
    زر فشانند و ما سر افشانیم
    مر خداوند عقل و دانش را
    عیب ما گو مكن كه نادانیم
    هر گلى نو كه در جهان آید
    ما به عشقش هزاردستانیم
    تنگ‏چشمان نظر به میوه كنند
    ما تماشاكنان بستانیم
    تو به سیماى شخص مى‏نگرى
    ما در آثار صنع حیرانیم
    هرچه گفتیم جز حكایت دوست
    در همه عمر از آن پشیمانیم
    سعدیا، بى‏وجود صحبت یار
    همه عالم به هیچ نستانیم
    ترك جان عزیز بتوان گفت
    ترك یار عزیز نتوانیم


    اگر دستم رسد روزى كه انصاف از تو بستانم
    قضاى عهد ماضى را شبى دستى برافشانم
    چنانت دوست مى‏دارم كه گر روزى فراق افتد
    تو صبر از من توانى كرد و من صبر از تو نتوانم
    دلم صدبار مى‏گوید كه چشم از فتنه برهم نه
    دگر ره دیده مى‏افتد بر آن بالاى فتّانم
    ترا در بوستان باید كه پیش سرو بنشینى
    وگرنه باغبان گوید كه دیگر سرو ننشانم
    رفیقانم سفر كردند هر یارى به اقصایى
    خلاف من كه بگرفتست دامن در مغیلانم
    به دریایى درافتادم كه پایانش نمى‏بینم
    كسى را پنجه افكندم كه درمانش نمى‏دانم
    فراقم سخت مى‏آید ولیكن صبر مى‏باید
    كه گر بگریزم از سختى، رفیق سست‏پیمانم
    مپرسم دوش چون بودى به تاریكى و تنهایى؟
    شب هجرم چه مى‏پرسى كه روز وصل حیرانم؟
    شبان آهسته مى‏نالم، مگر دردم نهان ماند
    به گوش هر كه در عالم رسید آواز پنهانم
    دمى با دوست در خلوت به از صدسال در عشرت
    من آزادى نمى‏خواهم كه با یوسف به زندانم
    من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت
    هنوز آواز مى‏آید به معنى، از گلستانم


    بار فراق دوستان بس كه نشسته بر دلم
    مى‏روم و نمى‏رود ناقه به زیر محملم
    بار بیفكند شتر چون برسد به منزلى
    بار دلست همچنان ور به هزار منزلم
    اى كه مهار مى‏كشى، صبر كن و سبك مرو
    كز طرفى تو مى‏كشى وز طرفى سلاسلم
    بار كشیده جفا، پرده دریده هوا
    راه ز پیش و دل ز پس، واقعه‏اى است مشكلم
    معرفت قدیم را بعد حجاب كى شود؟
    گرچه به شخص غایبى، در نظرى مقابلم
    آخر قصد من تویى، غایت جهد و آرزو
    تا نرسم، ز دامنت دست امید نگسلم
    ذكر تو از زبان من، فكر تو از جنان من
    چون برود كه رفته‏اى در رگ و در مفاصلم؟
    مشتغل توام چنان كز همه چیز غایبم
    مفتكر توام چنان كز همه خلق غافلم
    گر نظرى كنى، كند كشته صبر من ورق
    ور نكنى، چه بر دهد بیخ امید باطلم؟
    سنّت عشق، سعدیا، ترك نمى‏دهى؟ بلى
    كى ز دلم به در رود، خوى سرشته در گلم؟
    داروى درد شوق را با همه علم عاجزم
    چاره كار عشق را با همه عقل جاهلم


    از تو با مصلحت خویش نمى‏پردازم
    همچو پروانه كه مى‏سوزم و در پروازم
    گر توانى كه بجویى دلم، امروز بجوى
    ورنه بسیار بجویى و نیابى بازم
    نه چنان معتقدم كم نظرى سیر كند
    یا چنان تشنه كه جیحون بنشاند آزم
    همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
    تو به هر ضرب كه خواهى بزن و بنوازم
    گر به‏آتش برى‏ام صد ره و بیرون آرى
    زر نابم كه همان باشم، اگر بگدازم
    گر تو آن جور پسندى كه به سنگم بزنى
    از من این جرم نیاید كه خلاف آغازم(180)
    خدمتى لایقم از دست نیاید، چه كنم؟
    سر نه چیزى است كه در پاى عزیزان بازم
    من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست
    بیشتر زین، چه حكایت بكند غمّازم
    ماجراى دل دیوانه بگفتم به طبیب
    كه همه شب در چشم است به فكرت بازم
    گفت ازین نوع شكایت كه تو دارى سعدى
    درد عشق است، ندانم كه چه درمان سازم؟


    به خدا اگر بمیرم كه دل از تو بر نگیرم
    برو اى طبیبم از سر كه دوا نمى‏پذیرم
    همه عمر با حریفان بنشستمى و خوبان
    تو بخاستى و نقشت بنشست در ضمیرم
    مده اى حكیم، پندم كه به كار در نبندم
    كه ز خویشتن گریزست و ز دوست ناگزیرم
    برو، اى سپر، ز پیشم كه به جان رسید پیكان
    بگذار تا ببینم كه، كه مى‏زند به تیرم؟
    نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
    بروید، اى رفیقان، به سفر كه من اسیرم
    تو در آب اگر ببینى حركات خویشتن را
    به زبان خود بگویى كه به حسن بى‏نظیرم
    تو به خواب خوش بیاساى و به عیش و كامرانى
    كه نه من غنوده‏ام دوش و نه مردم از نفیرم
    نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را؟
    نظرى كن اى توانگر، كه به دیدنت فقیرم
    اگرم چو عود سوزى، تن من فداى جانت
    كه خوش است عیش مردم به روایح عبیرم
    نه تو گفته‏اى كه سعدى نبرد ز دست من جان؟
    نه، به خاك پاى مردان، چو تو مى‏كشى نمیرم


    از در درآمدى و من از خود به در شدم
    گفتى كزین جهان به جهان دگر شدم
    گوشم به راه تا كه خبر مى‏دهد ز دوست
    صاحب‏خبر بیامد و من بى‏خبر شدم
    چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
    مهرم به جان رسید و به عیّوق بر شدم
    گفتم: ببینمش مگرم درد اشتیاق
    ساكن شود، بدیدم و مشتاق‏تر شدم
    دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
    چندى به پاى رفتم و چندى به سر شدم
    تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
    از پاى تا به سر همه سمع و بصر شدم
    من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت؟
    كاوّل نظر به دیدن او دیده‏ور شدم
    بیزارم از وفاى تو، یك روز و یك زمان
    مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
    او را خود التفات نبودش به صید من
    من خویشتن اسیر كمند نظر شدم
    گویند روى سرخ تو سعدى چه زرد كرد؟
    اكسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم


    یك امشبى كه در آغوش شاهد شكرم
    گرم چو عود بر آتش نهند، غم نخورم
    چو التماس برآمد، هلاك باكى نیست
    كجاست تیر بلا، گو: بیا كه من سپرم
    ببند یك نفس، اى آسمان، دریچه صبح
    بر آفتاب كه امشب خوش است با قمرم
    ندانم این شب قدرست یا ستاره روز
    تویى برابر من یا خیال در نظرم
    خوشا هواى گلستان و خواب در بستان
    اگر نبودى تشویش بلبل سحرم
    بدین دو دیده كه امشب ترا همى بینم
    دریغ باشد فردا كه دیگرى نگرم
    روان تشنه برآساید از وجود فرات
    مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه‏ترم
    چو مى‏ندیدمت، از شوق بى‏خبر بودم
    كنون كه با تو نشستم، ز ذوق بى‏خبرم
    سخن بگوى كه بیگانه پیش ما كس نیست
    به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
    میان ما به‏جز این پیرهن نخواهد بود
    و گر حجاب شود تا به‏دامنش بدرم
    مگوى سعدى ازین درد جان نخواهد برد
    بگو، كجا برم آن جان كه از غمت ببرم!


    آخر نگهى به سوى ما كن
    دردى به ارادتى دوا كن
    بسیار خلاف عهد كردى
    آخر به غلط یكى وفا كن
    ما را تو به خاطرى همه روز
    یك روز تو نیز یاد ما كن
    این قاعده خلاف بگذار
    وین خوى معاندت رها كن
    برخیز و در سراى دربند
    بنشین و قباى بسته واكن
    آن را كه هلاك مى‏پسندى
    روزى دو به خدمت آشنا كن
    چون انس گرفت و مهر پیوست
    بازش به فراق مبتلا كن
    سعدى، چو حریف ناگزیرست
    تن در ده و چشم در قضا كن
    شمشیر كه مى‏زند سپر باش
    دشنام كه مى‏دهد دعا كن
    زیبا نبود شكایت از دوست
    زیبا همه روز گو جفا كن


    فروشگاه پاسارگاد
    جمعه 30 مرداد 1388 01:17 ق.ظ
    پرفروش ترین عطر ورساچه مردانه

    با رایحه خنک و مدرن و دوام بالا

    فقط 8500 تومان

    درب منزل تحویل بگیرید و سپس وجه آن را به پستچی بپردازید
    30rish
    جمعه 30 مرداد 1388 12:34 ق.ظ
    سلام
    وبلاگ خوبی دارین نوشته های جالبی بود
    خوشحال میشم از وبلاگ منم بازدید کنید
    www.30rish.sub.ir
     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر
    نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


    فهرست وبلاگ
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    نویسندگان
    پیوندها
    نظرسنجی
      نظر شما در رابطه با چگونگی مطالب





    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
    جستجو
    آخرین پستها